but
Things end
people change
?and you know what
life goes on
Things end
people change
?and you know what
life goes on
لبخند ڪج و ڪولہ اے میزنم و رو بہ رویت مے نشینم.
مشغول وارسے ساڪت هستے.
میگویم:همہ چیزو با ڪمڪ مامانت گذاشتم.
سرت را بلند میڪنے،همراہ لبخند میگویے:دستتون طلا.
لبم را بہ دندان میگیرم و میگویم:جدے جدے میخواے برے؟!
چشم هایت را بہ چشمانم مے دوزے.
برق نگاهت خشڪم میڪند!
_نچ شوخے شوخے دارم میرم!
شرم زدہ میگویم:آخہ تازہ سہ هفتہ س عقد ڪردیم.
دستم را میگیرے،گرماے دستت ذوبم میڪند.
با لحن مهربانے میگویی:منو نگا!
سرم را بلند نمیڪنم!
دستم را میفشاری:فرماندہ بہ گوشے؟!
لبخند ڪم رنگے میزنم و سرم را بلند میڪنم.
با بغض میگویم:منو یادت نرہ!
بلند قهقهہ میزنے،با حرص بازویت را بشگون میگیرم.
بلند میگویے:آییییے....
همانطور ڪہ میخندے ادامہ میدهے:چرا باید یادم برہ دیونہ؟!
_رفتے پیش خدا منو یادت میرہ!
با دستانت صورتم را قاب میڪنے.
_آخہ من لایق شهادتم؟! حالا بذار برم!
وقتے آشفتگے ام را میبینے لبخند بہ لب نچ ڪشیدہ اے میگویے و ادامہ میدهے:ولے اگہ لایقش شدم نہ یادم نمیرہ!
بہ چشمانت خیرہ میشوم:قسم بخور!
_بہ ڪے قسم بخورم؟
_بہ بے بے زینب!
پیشانے ات را بہ پیشانے ام میچسبانے.
پیوند ماہ و خورشید.
بہ چشمانم زل میزنے.
_بہ بے بے زینب قسم اگہ شهید بشم اولین ڪسے ڪہ پارتے شو میڪنم تویے!
لبخند میزنم:آفرین پسر خوب!
_بہ یہ شرط!
مشتاق میگویم:چہ شرطے؟!
لبخندت رنگ غم میگیرد.
_اگہ جنازہ م برگشت،پام نمون!
با عصبانیت میگویم:ساڪت شو!
میخواهم بلند شوم ڪہ دست چپت را پشت سرم میگذارے و محڪم تر پیشانے ام را بہ پیشانے ات میچسبانے!
با شیطنت میگویے:اگہ گذاشت دو رڪعت نماز عاشقانہ بخونم؟!
مے خندم،بلند،بے پروا،با شادے،با غم!
خندہ ام قطع میشود،مظلوم صدایت میڪنم:حسین!
در حالے ڪہ دستت را بین موهاے میبرے چشم در چشم میگویے :جانہ دلہ حسین!
گونہ هایم سرخ میشود،تازہ بیست و یڪ روز است محرم شدہ ایم.
هنوز بهم ابراز علاقہ نڪردہ ایم.
در حد آشنایے،با اینڪہ هنوز دوستت دارم نگفتے،با اینڪہ هنوز دوستت دارم نگفتم ولے الان میفهمم خیلے دوستت دارم!
_اون دنیا منو یادت نمیرہ؟
میخندے:از خداتہ من بمیرما!
سریع دستم را روے دهانت میگذارم:هیس...
چشمانت رنگ عجیبے میگیرد،رنگ شادے،رنگ اشتیاق.
با عشق میگویے:شهادت مرگ نیست!
تڪرار میڪنم:اون دنیا منو یادت نمیرہ؟منو براے وصل میخواے؟
دستت را بین موهایم مے لغزانے:یہ درصد فڪ ڪن نخوام!
_قول؟
_قول!
خیالم راحت میشود!
میگویم:برمیگردے؟
لب هایت را روے پیشانے ام میگذارے و میگویے:اینم بوسہ ے سجدہ ے آخر!
دوبارہ تڪرار میڪنم:بر میگردے دیگہ؟
جدے میگویے:برمیگردم!
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
نگاهے بہ اتاق نیمہ تاریڪ مے اندازم.
بے توجہ بہ همهمہ ے بیرون در را پشت سرم مے بندم.
آرام قدم برمیدارم،چادرم روے زمین ڪشیدہ میشود.
تابوتے وسط اتاق خودنمایے مے ڪند.
رو بہ روے تابوت مے ایستم،نگاهم رو دور تا دور اتاق خلوت مے چرخانم.
منتظرم هر لحظہ پشت سرم بایستے،با دستانت چشمانم را بگیرے و ڪنار گوشم زمزمہ ڪنی:دیدے برگشتم! همہ ے اینا شوخے بود! تابتو وا ڪن خالیہ!
اما هر چہ منتظر میشوم خبرے نمیشود!
ڪنار تابوت مینشینم،دستے بہ پرچم سہ رنگ میڪشم و میگویم:بے مزہ ڪجا قایم شدے؟!میدونم درشو وا ڪنم خالیہ!
امیدوار و خندان پرچم را با احتیاط از روے تابوت برمیدارم،پرچم را تا میڪنم و روے پایم میگذارم،در تابوت را باز میڪنم.
ڪفن سفید بہ تن دراز ڪشیدہ اے،لبخند ملیحے رو لبانت نقش بستہ،چشمانت را بستہ اے!
موهاے مشڪے ات ڪمے آشفتہ است،ریش هایت بلندتر از روزے ڪہ رفتے شدہ!
ولے لبخندت...همان لبخند لحظہ ے آخر است.
نَمُردى،خوابیدہ اے!
بہ صورتت زل میزنم،خبرے از اشڪ و نگرانے نیست.
میدانم الان چشمانت را باز میڪنے و خندان میگویے:سلام!
و من با فخر میگویم:ببین باورم نشد،میدونستم همش شوخیہ!
تو ناراحت میشوے از اینڪہ نتوانستے گولم بزنے!
مشتاق بہ صورتت خیرہ ام،یڪ دقیقہ...دو دقیقہ...دہ دقیقہ...
چرا بلند نمے شوے؟!
صورتم را نزدیڪ صورتت مے آورم با لبخند میگویم:بیدار شو،باختے!
جوابے نمے دهے،صدایت میڪنم ناز دار!
_حسین!
باز جوابم را نمے دهے!
دستم را روے صورتت میگذارم،سردے!
خبرے از حرارت سوزان تنت نیست! مبهوت،اشڪانم جارے میشود.
آرام!آرام!
صورتم را روے صورتت میگذارم،سرماے صورتت اذیتم میڪند!
التماس گونہ میگویم:باشہ...تو بردے...بے...دار..شو...دیگہ!
نفس نمے ڪشے...نہ نفس نمے ڪشے!
راحت خوابیدہ اے!
سرم را بلند میڪنم،با دست راست گونہ ات را نوازش میڪنم.
ریزش اشڪانم شدت میگیرد:تنهام گذاشتے حسین؟!
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
با هق هق ادامہ میدهم:من...من...
نمیتوانم چیزے بگویم،چند لحظہ بعد دوبارہ زبان باز میڪنم:فقط بیست و یڪ روز ڪنارم بودے،بے معرفت ما هنوز بهم "دوستت دارم" نگفتیم!
هق هقم شدت میگیرد:آمادہ...شدہ...بودم تا وقتے برگشتے اول من بهت بگم "دوستت دارم"...چطور دلت اومد برے؟!
انگشتانم را بین موهایت مے هم،همانطور ڪہ موهایت را نوازش میڪنم لبخند بہ لب میگویم:دوستت دارم!
مطمئنم "دوستت دارم" را شنیدے،جزو معدود زوج هایے هستیم ڪہ زن اول میگوید دوستت دارم و مَرد آرام خوابیدہ و هیچوقت پاسخ نمے دهد!
اشڪان داغم صورت سردت را گرم میڪند.
زیر لب میگویم:حسرت بہ دلم میمونہ خیلے برنامہ ها داشتم،خیلے چیزا ازت میخواستم اما اندازہ ے یہ دوستت دارم گفتن ڪنارم نبودے! همہ ے خوابا و آرزوهام فداے سرت حداقل یہ شب تو خواب جواب دوستت دارمو بدہ!
دوبارہ صورتم را روے صورتت قرار میدهم،لبانم را روے چانہ ات میگذارم.
_همسفریم،حالا نفس ڪم آوردے،نفس بدم بهت؟!
پشت سر هم تڪرار میڪنم:پات میمونم حسین...پات میمونم.
لبانم را از چانہ ات جدا میڪنم.
با دو دست اشڪانم را روے تمام صورتم میڪشم،سپس روے دستانم!
آب نیست!
تیمم میڪنم با اشڪ!
صورتم را در چند سانتے صورتت قرار میدهم.
نیت میڪنم:نماز عشق میخوانم تا ابد،قربة عند التو!
لبانم را روے پیشانے ات میگذارم،آخرین بوسہ ے سجدہ روے مُهر و زمزمہ میڪنم:قرارمون یادت نرہ! وصلمون بهشت!
براے اولین بار سرم را روے سینہ ات میگذارم،آرام میگیرم.
قلب بدون "اوپ اوپت" را میبوسم،قرار بود سینہ ات بالشتم و ضربان قلبت لالایے شب هایم باشد!
فداے سرت ڪہ یڪ بار هم نشد!
بہ این ها بگو ساڪت شوند!
حداقل بگذارند براے اولین و آخرین بار از سر بر گذاشتن بر روے سینہ ے سرد و بدون ضربان قلبت لذت ببرم!
ڪفنت را نوازش میڪنم!
بیشتر از ڪت و شلوار دامادے ڪہ برایت انتخاب ڪردہ بودم بهت مے آید!
دوبارہ قلب ساڪتت را جانانہ میبوسم،آخ چہ میچسبد!
دوبارہ سرم را روے سینہ ات میگذارم و زمزمہ میڪنم:مبارڪت باشہ همسفر!مرسے ڪہ برگشتے✍
یه حس ناب و زیبا که
تمومِ روحو میگیره
سرم با پا زده جاده
دلم با سر داره میره
بنامت پا شدم بی بی
گرفتی کل دنیامو
برات سینه زدم عمری
تمومِ بچگی هامو
همیشه تکیه هامونو
به عشق تو علم بستم
واسه سربند «یا زینب»(س)
هنوزم در به در هستم
یه قاب عکس بود و من
پدر مفقود دریا شد
یه شب دل رو به دریا زد
شبی که «کرخه» معنا شد
می چرخه تو رگام خونش
که فرزندِ خلف باشم
تا آخر تو خمِ غیرت
از اول توی صف باشم
حالا مهتاب دلتنگه؟
حالا روزش شب ِ تاره؟
حالا خشکه دل ِ دریا؟
جلو خورشید دیواره؟
یزیدیها نمی دونن
نمی مونن! چشات تر شه؟
به ناموسم، فقط قدری
اگه قلبت مکدر شه
باید امضا کنن مرگو
اگرچه غرق احساسم
به وقتش شیر بیر حمم
غلام خاک عباسم
همین جا فتح وخیبر رو
بدن دستور می سازم
تاوقتی تو رگام خونه
واسه عشق تو سربازم
سرِ سردارمون بالا
ابَر مردِ یه ایرانی
دلِ «سید علی» روشن
یه ایرانه سلیمانی
شاعر:شبنم فرضی زاده اردبیلی
شهرستان قائمشهر، تقریباً هفت ماه پیش، محاصره منطقه خانطومان سوریه دل ما و همه دوستداران ولایت و ائمه اطهار را لرزاند.
نیروهای تکفیری در حالی محاصره را بر روی فرزندان خمینی کبیر تنگ کرده بودند که از شجاعت و دلاوری آنان به ستوه آمده و آتشبس دروغین در این منطقه و مقاومت 14 ساعته رزمندگان موجب آسمانی شدن 13 نفر از بهترین نیروهای لشکر 25 کربلا شد.
گویا خان طومان دوباره بهانهای شد تا لشکر 25 کربلا همانند همیشه خطشکنی کند و اقتدار شیربچههای بیشه مازندران را به رخ دشمنان بکشد.
شهرستان ولایی و شهیدپرور قائمشهر هم در این کاروان شهادت، عزیزی را از دست داد، انسانی که با گذشت چند ماه از شهادتش هنوز کوچه پس کوچه های شهر بویش را میدهد و مردم شهر با تمام وجود عطر خوش شهامت و شهادت را استشمام میکنند.
محمد بلباسی بزرگمردی بود که با شجاعتش به دفاع از حریم آلالله شتافت و در 17 اردیبهشت ماه سالجاری در منطقه خانطومان سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و بهعنوان نخستین شهید مدافع حرم شهرستان قائمشهر نام گرفت.
این شهید بزرگوار در حالی از خانواده و مادیات و متعلقات خود دست شست و به نبرد با دشمنان اهلبیت(ع) رفت که چهار فرزند از او به یادگار ماند.
فاطمه، حسن و مهدی بلباسی که این روزها بیشتر از پیش دلتنگ پدر هستند، جای خالی آن شهید بزرگوار را برای مادرشان پر کردهاند و همراه مادر، چشمانتظار کودکی دیگر بودند.
بالاخره انتظارشان به سر آمد و چهارمین فرزند این شهید بزرگوار امروز در شهرستان قائمشهر چشم به جهان گشود.
آخرین یادگار شهید محمد بلباسی، با اسوه صبر و مقاومت زینب (س) همنام شد؛ «زینب» همان بانویی که پدر برای دفاع از حریم متبرکش جان شیرینش را فدا کرد.
به گزارش فارس، شهدای مدافع حرم حق بزرگی به گردن مردم دارند چراکه اگر آنان در خانطومان راه را بر دشمن نمیبستند امروز باید در داخل خاک کشور عزیزمان با دشمن میجنگیدیم.
خانم بلباسی همسر شهید محمد بلباسی یکی از 13 شهید مدافع حرم استان مازندران اینگونه از اعزام همسر شهیدش سخن میگوید: محمد شوق رفتن داشت، هنوز گرد سفر به جنوب از رخت و لباسش تکانده نشده بود که شبی زنگ تلفنش به صدا درآمد و گویی دوباره باید بار سفر میبست و این بار نه به جنوب بلکه فرسنگها دورتر از خاک وطن.
آن شب با نگاهی ملتمسانه مرا نگریست و چندینبار از من اذن رفتن خواست و من که برق رفتن را در چشمانش دیدم دل را به خالقش سپردم و گفتم برو.
مدارکش برای اعزام مهیا نبود و ساعت 11 شب با آتلیه تماس گرفت و عکسها هم مهیا شد.
* بهراحتی کارهایش برای رفتن آماده میشد
قبل رفتن با بچهها حرف زد و آنها را آرام کرد، باورکردنی نبود، بهراحتی کارهایش یکی پس از دیگری انجام شد و من با بهت نگاهش میکردم.
چهره آفتاب سوختهاش گواه حضورش در اردوهای جهادی منطقه کیاسر، کردستان، جنوب و ساختوساز منزل و سقفی برای نیازمندان بود، در تمامی یادوارههای شهدا حضور داشت و این را وظیفه خود میدانست.
* جان من، همسر و فرزندانم فدای یک لحظه ظهر عاشورای حضرت زینب(س)
گاهی از طرف دوستان و اطرافیان شماتت میشدم که چرا حتی در تعطیلات عید به محمد اجازه سفر به مناطق جنگی و خدمت به مردم را میدهم و گلایه از اینکه هیچوقت کنار همسر و فرزندانش نیست اما برایم مهم نبود چرا که من هر چه در زندگی دارم از برکت خون شهداست و همه این لحظات و اضطراب و بچهها، همسرم و جانم فدای یک لحظه ظهر عاشورای حضرت زینب(س) است.
* همانجا نماز شکرانه به جای آوردم
قرار بوده خبر شهادتش را صبح زود به من اعلام کنند، اگرچه دلم گواهی شهادتش را میداد اما نمیخواستم آن را باور کنم، تا اینکه بعد از خوابیدن عمویم تلفن همراهش را برداشته و وارد اینترنت شده و خبر شهادت محمد را با عکسش دیدم و همانجا نماز شکر به جای آوردم زیرا شهادت لیاقت میخواهد و محمد مورد لطف خداوند قرار گرفت.
من همه این روزها را در ذهن گذرانده بودم و حتی قاب عکس شهادتش را نیز انتخاب کرده بودیم.
پسر کوچکم مهدی، گاهی برای آمدن پدر بیقراری میکند و این روزها سراغش را از من میگیرد و میپرسد «بالاخره بابا کی میآد».
گاهی وقتها که حرف شهادت پیش میآمد، به من میگفت که همچون کوه قوی باشم و حتی اگر نزدیکان و عزیزانش در غم شهادتش گریستند من گریه نکنم و اشکی نریزم و من به خواستهاش عمل کردم چرا که این لیاقتی است که با این سن کم خدا به من عطا فرمود، از من خواست که روضه حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) در خانه بخوانیم.
* خانه من بیت الشهداء شد و من به این شهادت افتخار میکنم
تکفیریها و دشمنان اسلام باید بدانند روحیه ما با شهادت جوانانمان تضعیف نخواهد شد و بلکه قویتر میشویم و بر تن فرزندانمان هم لباس رزم خواهیم پوشید تا از خاک وطن دفاع کنند، خانه من بیت الشهداء شد و من به این شهادت افتخار میکنم.
خیلی از کارها لباس مخصوص دارند. از پزشکی و خلبانی گرفته تا مکانیکی و تراشکاری . از نقاشی و مجسمه سازی تا مهندسی و کار در معدن. تازه اگر دقیق باشی و کمی هم آشنا با روان شناسی ، می توانی از روی لباس ، مثلا یک جامعه شناس را از یک تاریخ دان تشخیص بدهی . تا به حال شنیده اید کسی به روپوش یک پزشک ایراد بگیرد یا به کلاه ایمنی یک مهندس عمران شبهه وارد کند؟ من نمی فهمم پس چرا وقتی چادرم را ، این لباس بندگی خدا را ، به تن می کنم ، موج انتقادها و شبهات است که به سویم روانه می شود؟ نمی دانم ، شاید هم بندگی خدا کار مهمی نیست....
منبع: نقطه سرخط
نویسنده: زهرا نگهبان
تقدیم به شهدای مدافع حرم
تا بال و پر باشد كبوتر مي فرستيم
حرف از گذشتن شد اگر، سر مي فرستيم
رد مي شوند از زير قرآنِ پدرها
فرزند را با اذنِ مادر مي فرستيم
اين خاك، نوكرهاي خوبي پرورش داد
از خاك سلمان ها ، ابوذر مي فرستيم
مازندران ، قم ، يزد ، تهران ، كهكيلويه
عشاق را از كل كشور مي فرستيم
كشتار خان طومان تن ما را نلرزاند
مشتاق تر سرو و صنوبر مي فرستيم
از آن طرف دارند پيكر مي فرستند
از اين طرف داريم لشكر مي فرستيم
آن قدر ها در بين مان فهميده داريم
هر چه بخواهي نوجوان تر مي فرستيم
در عشق زينب عقل را لازم نداريم
ديوانه ايم و باز نوكر مي فرستيم
برگشتنِ با سر كه شرط عاشقي نيست
سر مي بُرند و باز با سر مي فرستيم
من مي روم تا كار صبرم را بسازند
از سنگ صحنش ، سنگ قبرم را بسازند